<< CoOffe FraNC >>..........Par!S


بیست و هفتم آذر 1392 10 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

زیبایی ِ زندگی، در آغوش ِ تو بیشتر خودنمایی می کند!

که مرا در آغوش بگیری،

که عطر ِ تنت را نفس بکشم،

که آرام در باغ ِ‌ روحت بچرخم،

و در بهشت ِ دستانت تاب بخورم

و قشنگی ِ بودنت را زندگی کنم...


+واس یه مدتی نیستم ... میخوام برم یه جای دور .. خوب .. آروم

+دلم تنگ میشه براتون:)

+امشب12 .


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

بیست و دوم دی 1392 5 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|


درگیر ِ حال ِ خوش ِ دستاتم

درگیر ِ برق ِ دیوونه کنندهء چشاتم

درگیر ِ عطر ِ خوش ِ نفساتم

من؛

درگیرت شدم!

میشه تا ابد تو آغوشت بمونم؟




دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان



هجدهم دی 1392 9 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

اگه وقتی میخنده بانمک تر میشه

اگه لباسی که پوشیده خیلی بهش میاد

اگه دلتون واسه شنیدن صداش ضعف میره

اگه مرد ِ روزای ِ سخته

اگه شرایط ِ خاصو خیلی خوب درک می کنه و مدیریت می کنه

اگه بودنش بهتون آرامش میده

اگه می تونه غافلگیرتون کنه

اگه دوس دارین هی سربه سرتون بذاره که شما رو شاکی کنه و بخنده

اگه تنهاتون نمیذاره

اگه مهربونه

اگه ماهه

اگه خوبه

اگه دستاشو دوس دارید

اگه هی بیخود و بی جهت میرین می چسبین بهش که نازتون کنه

اگه عاشق ِ اون چشماشین وقتی مظلوم میشه

اگه شبا بدون بغلش خوابتون نمی بره

اگه بچه شدناشو دوس دارین

بهش بگید

خب؟

دیر میشه ها

بذارین بدونه...


+چندروزیه وقتی میخوام قلم بدست بگیرم نمیتونم بنویسم..

+ولی خدایی دوست دارم زندگی رو :)

+ یعنیا در حد sin180 :))


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

هشتم دی 1392 1 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

نگفتم که برایم لاک بزنی

نخواستمت که موهایم را ببافی

اما خودت بگو

تسکین دردهای زنانه

جز به معجزه دست های تو

ممکن است ؟!


* که تو خودت خوب میدانی من به خانمی های روزمره عادت دارم ...



دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

بیست و هفتم آذر 1392 10 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|


تمام ِ پاییزهای ِ عمرم بی توقف آمدند و در موعد ِ مقرر رفتند

و من در تمام ِ این سال ها فکر می کردم پاییز، آخرین ِ سنگر ِ جهان است!

سنگری که می شود در آن غمگین بود، بیخود بود، ساکت بود، بی بهانه قدم زد، بی وقفه حسرت

خورد، بی نهایت اشک ریخت، آرزوهای ِ دست نیافتنی را یکی یکی مرور کرد و آن خودِ غمگین را در

همان پاییز رها کرد و فراموشش کرد تا پاییز ِ سال ِ بعد...

امسال اما؛ پاییز که آمد آن خود های ِ قبلی من را با خودش نیاورد. 
خودم خواستم که نیاورد!
 
امروز اما برای ِ لحظه ای تمام ِ آن خودهای ِ پاییزهای ِ گذشته را دیدم، 

شبیه هیچکدامشان نبودم

لبخند زدم، از سر ِ رضایت...

پاییز را باید عاشقی کرد، بی حسرت، بی دلهره، بی آرزوهای ِ دست نیافتنی،

با لبخند...

پاییز ِ امسال را عاشقی کردم، 

با تو...

تویی که هنوز برای دیگران کشف نشده ای .. پنهانه آشکار !


+ میشه صورتی تصور  کرد.. صورتی فکرکرد.. صورتی پاییزو نقاشی کرد ..

+یه فنجان قهوه

+یه شومینه ..

+ یه ..

دلنوشته های یک دخترک همیه سرگردان

ششم آذر 1392 5 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

پانزدهم آبان 1392 3 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

من یه عالم تصویر ِ قشنگ تو ذهنم دارم از زندگی ِ مشترکم، تو آیندهء نه چندان دوری که انتظارمونو می کشه

آینده ای که توش پُر از خوشبختیه

پُر از لحظه های ِ به یاد موندنی

پُر از خاطره هایی که یادآوریش قراره خنده بیاره رو لبامون

آینده ای که پُر از عشقه

پُر از دونفره بودنامونه

چیزایی که فقط مال ِ من و توئه

خصوصی ِ خصوصی، پُر از شیطنت و خنده های ِ از ته دل


تصویر ِ دستای ِ حلقهء شدهء من دور ِ گردنت و عکسایی که می گیریم.

شبایی که دو نفری با هم میریم قدم می زنیم، شام می‌ خوردیم، قلیون می کشیم

میریم سفر و از لجظه لحظه هاش فیلم می‌ گیریم، در حال ِ خندیدن، حرف زدن، راه رفتن...
 
شبا میریم رو پشت بوم خونه و ستاره ها رو نگاه می کنیم

میریم زیر بارون، لبات رو لبام گره می خوره و عشقبازی می کنیم

کنار هم می خوابیم، می بوسمت و بوسیده میشم، نوازشم می کنی، نوازشت می کنم...

و من از این همه دوس داشتن و از این همه دوس داشته شدن سرخوش و سرخوش‌تر میشم،

و باورم به تو، به مرد ِ زندگیم، بالغ و بالغ‌ تر میشه...

یاد گرفتم از رویاهام جدا نباشم،
رویاهامو با تو به ثمر می رسونم و یه خاطرهء پررنگ ازشون تو متن ِ زندگیم به جا میذارم.

من و تو یه خونه داریم تو رویاهای ِ من،
گلدون میذاریم کنار ِ پنجره ش،
دو تا صندلی تو بالکن،
ظرف ِ میوه روی ِ میز، 
عکسای ِ دونفره مون روی در ِ یخچال، 
لباس ِ خوابای من روی ِ تخت...



آفتاب از پنجره می تابه رو گل های قالی،
تو سرتو میذاری رو پاهای ِ من و مث همیشه موبایل به دست خبر می خونی،
من برات میوه پوست می گیرم و میذارم دهنت...

من نگات می  کنم و جون میدم واسه برق اون چشات...
.
.
.
زندگی همین چیزای به ظاهر ساده س،

من و توییم که رنگ ِ عشق بهش میدیم


+ابی اسموووونی
+ نمیدونم این همه نوشته ی رویایی از کجا اومد !!!!
+:)
+دووووستون دااارررررم
+شرمنده چند روزی off خورده بودم:)


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان
پانزدهم آبان 1392 3 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

یه موقعی فک می کردم مهم نیس اونی که دوسش داری کجای این دنیای بزرگ باشه

مهم اینه که هست، که دلت پیششه، که دلش پیشته.

اما تو گذشته ای نه چندان دور، وقتی نشستم و دقیق تر به این مسئله فک کردم دیدم خیلی ام

مهمه اونی که دوسش داری کجای این دنیای بزرگ باشه

عشقی که نتونی لمسش کنی، نتونی در آغوش بگیریش، نتونی ببوسیش، نتونی وقتی دلت

براش تنگ شد تو اولین فرصت ممکن ببینیش به چه دردی می خوره؟

تا کی باید بشینی جلوی یه صفحه رنگی با یه مشت سیم و کابل واسش تایپ کنی دلم برات تنگ

شده اونم برات بنویسه منم؟

تا کی باید منتظر بشینی که یه اسمس برات بیاد که نوشته دوسِت دارم، توام با چشمایی که برق

میزنه بگی من بیشتر؟

میشه خیلی راحت واسه همه آدمای دنیای مجازی تایپ کرد "دوسِت دارم"! این فقط تایپ یه جمله س زیر انگشتای دستت. مهم اینه که تو دلت چی باشه!

هر روزی که میاد و میره آدما عوض میشن. خواسته هاشون، دیدگاه هاشون، علایقشون.

این تغییرات جزئی از زندگی همه ماهاس ولی وقتی داری عوض میشی باید اونی رو که دوسش

داری کنارت باشه تا با هم تغییر کنین که این تغییراتو با هم و در کنار هم صیقلش بدین، که بشین

مکمل همدیگه ،که روحتون با هم یکی بشه تو همه این تغییرا.

هرچقدم وفادار باشی و موندگار به پای عشقت، روزی میاد که وقتی تونستی واسه همیشه

داشته باشیش می بینی اون آدمی که می شناختی و روزای با ارزش عمرتو منتظرش بودی، تو

تصوراتت باهاش حرف زده بودی، عاشقی کرده بودی، زندگی کردی بودی دیگه نیست. من به

ضرس قاطع میگم که دیگه اون آدم سابق نیست. همونطور که تو دیگه اون آدم نیستی.

تو این دنیا آدمای زیادی هستن که می تونن تورو داشته باشن، که می تونی داشته باشیشون.

کنار خودت، نزدیک ِ نزدیک. انقدر که هرم نفساشو کنار لاله گوشت حس کنی، انقدر که صدای ِ

دوسِت دارم گفتنش هر لحظه تو گوشت بپیچه، انقد که گرمای تنتشو با بند بند وجودت حس کنی.

اون موقعس که وقتی میگه دوسِت دارم حتا یه لحظه هم شک به دلت راه پیدا نمی کنه که نکنه

دیگه دوسم نداشته باشه، وقتی میگه دلتنگتم می دونی می تونی به زودی ببینیش و دستاشو تو

دستات بگیری و سرتو بذاری رو سینه ش و همه دلتنگیات از دلت بیرون بره. دیگه نگران این

نیستی که نکنه یکی دیگه بیاد و جای تورو تو قلبش بگیره. که اگه بیاد و بگیره هم چیز عجیبی

نیست. آدما به حضور فیزیکی هم نیاز دارن. وقتی نباشی که اون نیازو جواب بدی کس دیگه ای

بی شک پیدا میشه و کاری رو که تو نتونستی در حقش انجام بدی به بهترین نحو ممکن براش

انجام میده!


+وفاداری و صداقت و قول و قرار و این حرفای کلیشه ای فقط حرفه. اگه می تونی باش، نزدیکِ نزدیک. اگه نمی تونی نه عمر خودتو تلف کن و نه طرف مقابلتو.

+مجال عاشقی رو نه از خودت بگیر نه از کسی که دوسش داری!

+پست رنگین کمانی :)

+نگید من دختر بدی شدما ....:)

+قابل توجه یکی از رفقا ...(بهار)


دلنوشته های یک دخترک با تجربه !!!

بیست و پنجم مهر 1392 6 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

کاش آدما با رفتنشون خاطره هاشونم می بردن...

آهنگایی که باهاشون گوش کردیم، خیابونایی که باهاشون توش قدم زدیم، لحظه هایی که

باهاشون ساختیم، حرفا و تیکه کلامایی که فقط خودمون ازشون خبر داریم، بوی ِ تنشون، گرمی ِ

دستاشون، عشق ِ تو چشاشون، خنده های ِ از ته ِ دلشون...

کاش با رفتنشون همهء چیزایی که ساخته بودن می رفت...

اینجوری دیگه آدمی که مونده بود هی شبا قبل ِ خواب با خودش خاطره بازی نمی کرد، هی

آهنگای ِ دوتاییشونو گوش نمی کرد و اشک نمی ریخت، هی تو خیابونای ِ دو نفره شون قدم نمی

زد و نفسش هی نمی گرفت...

آدما وقتی قرار نیس باشن خیلی بیخود می کنن که خاطره هاشونو جا میذارن و میرن...


+ والا ...

+دلتنگ دوستامم :(


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

هفدهم مهر 1392 8 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

از شهر من کوچ نکن ای مرد !

بگذار هوای خوب نفس های تو

هر دم بپیچد

 در تن و روح و جان من

تو فقط از شهر من کوچ نکن !



* تو که نباشی بی عطر خوب نفس های تو درهوای مرده ی این شهر تنگ میشود راه نفس های من !


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان


سی ام شهریور 1392 1 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

اینجاکه امروز ایستاده ام

البته که نتیجه تلاش ان روزها نیست

اما حکمت خداوند که هست

من برای نتیجه غم انگیز تلاش هایم سخت دلگیرم

اما برای حکمت خداوند تسلیم و شاکر ...

که یقینا اوست قادر مطلق

و ازمن برای من مهربان تر ...


♥♥♥♥  ♥♥♥♥

نه !

توجای من نبوده ای 

تو هرگز جای من نبوده ای

که بدانی

چگونه میشود

هر لحظه هزار با به ویرانی نشست

خمار چشمــــهایت را ...


امروز 20 شهریور ... 1392

پارسال 20 شهریور 1391

نه سال بعدی در کاره ونه هیچ !

میتونم یه شناسنامه واس امروز بگیرم و

اسمشو بذارم ـ عجیـــــــب ترین ـ روز سال ..

شد 1 سال ...

کاش میشد تازه 1 ماه ... چی میشـــــد ..


♥♥♥♥

+ سلامتی خودم . خودش .خودمون . خدا !

+بگردیم دنبال ـ پازل گمشــده ـ روحمون

+ کسی که باور داره تو تیکه ای ازوجودشی و اگه از دست بری تا اخر عمرناقص میمونه !

+ ختم کلام !


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

بیستم شهریور 1392 11 قبل از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

تو چه باشی چه نباشی

پیشم بمونی یا جدا شی

من واست عوض نمیشم

من واست عوض نمیشم

تو برام یه حس خوبی

که مثل ِ نفس میمونه

قدر این حس قشنگو

بگو جز من کی میدونه

نمیتونم نمیتونم

نگران تو نباشم

چجوری بگو چجوری

تا ابد مال تو باشم

 

نمیتونم نمیتونم

نگران تو نباشم

چجوری بگو چجوری

تا ابد مال تو باشم

 

دستاتو میگیرم. تو بگی بمیر می میرم

من و یه زندگی باتو عاشق سر به زیرم

 

نمیتونم نمیتونم

نگران تو نباشم

چجوری بگو چجوری

تا ابد مال تو باشم

نمیتونم نمیتونم

نگران تو نباشم

چجوری بگو چجوری

تا ابد مال تو باشم

 

+تازگیا یه حس خوبی نسبت به این اهنگ پیداکردم !

+ اووووووج احساس :)

+ سحر ( حس )

+ ...

بیستم شهریور 1392 10 قبل از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|


پانزدهم شهریور 1392 1 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

خاطرم نیس که چند روز٬ چند ماه، چند سال یا حتی چند ساعت!!! از نبودنش و ندیدنش

و نخواستنش گذشته!

از مخاطب این نوشته ها چیز زیادی یادم نیس، شاید چیزی در حد رنگ ِ چشماش که سیاه بود مث

روزگارم یا

طعم ِ تلخ ِ آخرین حرفاش!

نمی دونم. یادم نیست! شاید باید بیشتر نگاش می کردم٬ بیشتر می بوسیدمش٬ بیشتر می

بوییدمش٬ بیشتر

لمسش می کردم تا بیشتر یادم بمونه!

ولی الان دیگه کار از کار گذشته و من موندم و یه تصویر گنگ و مجهول.

 انگار از اون آخرین باری که حس کردم بودنشو خیلی گذشته.

این "خیلی" می تونه همین امروز صبح باشه٬ یا دیشب٬ یا چن سال پیش...

یادم نیس٬ ولی به گمونم خیلی گذشته!

خیلی گذشته از آخرین باری که بارون اومد. که با هم بودیم و آسمون دلش گرفت و زار زد به حال

و روز من و

اون...

نمی دونم... یادم نیس...

هر چی بود گذشت و چه خوب...


+ ...

+ سکوت !

+ این روزها شیک میپرم !


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

یازدهم شهریور 1392 8 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

روزی دلت برایم تنگ می‌شود...

روزی که نشسته‌ ای توی اتاقت و مضراب های توی دستت را روی ِ سازت می رقصانی. 

صدای ِ باران که می‌آید، دست از سازت می کشی، می‌ روی کنار پنجره اتاقت.

هوای ِ آشنایی ست این هوا!

به خودت که می آیی حس می کنی دلت الکی تنگ شده!

یاد ِ من می‌افتی، یاد ِ گذشته‌ ای که قرار بود تا آینده امتداد یابد، که نشد...

دست هایت را زیر بغل می زنی، شانه بالا می اندازی و می گویی...

شاید هم هیچ نمی گویی... نمی‌دانم!

کاپشنت را برمی داری، همان که در یک روز بارانی روی شانه های من انداختی تا کمتر بلرزم.

از خانه بیرون می زنی

پیاده روهای ِ خیس را قدم میزنی و قدم میزنی...

بی من اما...

می روی...

آنقدر می روی تا باران بند بیاید

و اثری از خیسی ِ اشک های ِ آسمان، بر سنگ فرش هیچ پیاده رویی نباشد...


+ هنوز هم مانند قبل بی خیال و آرام هستی ...


+یه وقتایی یهو به خودت میای و می بینی همه چی تموم شد

+تو می مونی و یه بغض که قراره موندگار بشه تو گلوت ...

دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان


بیست و هشتم مرداد 1392 8 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

دخترک لجباز وتمام سال های پیش از ان

اکنون دختری آرام در آستانه ی روز خلق شدنش

بااین حال

تنهایی غریب سال روز تولدم

هنوز همانیست که تمام این سال ها بوده 


همیشه دوست داشتم درروز تولدم

زنی رابه حکم عشق

به تصویر بکشم

میان شعرهایم

از این روست که گاهی

" مرد " بودن را

تنها به صرف مالکیت تام موجود زیبایی به نام " زن "

غبطه میخورم !


 * بااین حال زن بودن خودش تمام خوشبختیست آن هنگام که قلب یک مرد راتسخیرمیکنی به عشق . وشکرخدایی را که من را " بانو " آفرید ...


 

و برای تو ..من خوشبختم ! من بی نهایت خوشبختم ! چرا که یک زنم !

زنی که هرشب در عاشقانه های تورا میبوسد

وازهزارمین " دوستت دارم " همان قدر به وجد می اید که از اولینش !

زنی که انقدر محو جنون است که در روز خودش از " تو " مینویسد !

بمان توی شعرهایم که من این زن خوشبخت رادوست دارم ...


* حس میکنم چقدر بزرگ شدم :)) مردادی بودن رو دوست دارم ..لیاقت میخواد :)

*  23 به چشم من عدد مقدسی هست .. هرکی تواین روز به دنیا بیاد وجودش عجیبه !!

* و مرسی از شمایی که بهم تبریک گفتین روز افرینشم .. روحانی مچکریم :))

* ومرسی از خدا ... بابت همه چی !بابت بودنش ! بودنم ! بودنمون !

* ختم کلام !

 دلنوشته های یک دخترک مردادی !



بیست و سوم مرداد 1392 12 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

بهش گفتم عاشق شدم !!!

گفت مگه خر گازت گرفته ؟!

هر چی خاطراتمو گشتم چنین صحنه ای رو یادم نیومد

پس چی شد که عاشق شدم ؟!؟!




+ نفهمیدم کی خر گازم گرفت ولی وقتی که گازم گرفت

اینو واسه اونی که عاشقش شدم نوشتم .


+ در ضمن هیچ گونه شایعه ای رو در مورد خودم نمی

پذیرم . گفتم که بعدا نگین نگفتی نیشخند


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

بیستم مرداد 1392 3 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|


تو زندگی ِ بعدیم یه جاده باشم
یه جادهء خلوت، پر از سکوت، بی نام و نشون، بی رهگذر، 

بدون هیچ رد و اثری از 
رفتن و نموندن، بکر و دس نخورده...
یه جاده باشم سر ِ راه ِ یه روستای ِ دور، خیلی دور
که آدماش هنوز به هم نزدیکن
که هنوز زندگیاشون با ال ای دی های چند اینچی مدرن نشده،
که هنوز تو زندگیاشون از اینترنت و شبکه های ِ اجتماعی و دنیای ِ مجازی خبری نیس!
زندگیشون پر از نور ِ طلایی ِ خورشیده، پر از رنگ ِ سبز ِ درختا،

 پر از آواز ِ پرنده ها،
پر از صدای ِ پر ِ کلاغا...
شباش پر از چشمک ِ ستاره هاس، پر از صدای ِ زوزهء گرگای ِ تنها!
زندگیشون پر از سادگیه، پر از عشق...


هر روز تنگ ِ غروب، وقتی خورشید داره کم کمَک میره و با رفتنش

 رنگ ِ اُخرایی و بنفش می پاشه تو آسمون، 
یه عاشق ِ دل سپرده بیاد و از من بگذره!
زیر ِ لب آواز بخونه، با سوز بخونه، 

واسه معشوقه ش که از پنجرهء کلبهء چوبی ِ خونه شون،‌ 
چشم دوخته به غروب ِ ساکت و نارنجی ِ آسمون...


+عاشق اینجور رویاهام ...

+این روزها سر میسپارم به اینگونه خلوت ها

+دنیا رنگ و بوی دیگری دارد !


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

یازدهم مرداد 1392 1 قبل از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

هی آقا

شما که به وقت قهر های زنانه

صلابت مردانه تان را از خاطر میبرید

شما که بی تابیتان از چشم هاتان

به وقت اخم کردنم هویداست

که عاقبت لجبازانه در آغوش می فشاریدم

و آرام , بادلواپسی نشسته توی صداتان می گویید :

" هیچ حواست هست چند ساعت است نبوسیدمت ؟"


بله همین شما

خواستم بگویمتان اصلا میدانید چه بی اندازه عاشقم شما را ؟


+ من که هیچ ! نمیدانم چرا این شعرهاهم بهانه عاشقی میگیرند..

+به چیزی جز عشق راضی نمیشوند واژه های شعر من !

+بیگانه بودن بااین روزها واین لحظه ها برای من یک غم عجیب می آورد !


دلنوشته های یک دخترک همیشه سرگردان

پنجم مرداد 1392 5 بعد از ظهر |- بانوی این سرزمین .. -|

ϰ-†нêmê§